نقاط کورمان را ببینیم !(بخش اول)

بدون دیدگاه

دنیا را آنطور که ما می بینیم، می توان به سه دسته تقسیم کرد:

آنچه که می دانیم که می دانیم (۵%) : برای مثال ما زبان فارسی را می دانیم که می دانیم ، تخصصی داریم ، دوستانمان ، خانواده یمان را می شناسیم. اطلاعاتی در مورد برخی از مسایل داریم، که همه در دسته ی می دانیم که می دانیم قرار می گیرند.

آنچه که می دانیم که نمی دانیم (۲۰%) : برای مثال می دانیم که زبان چینی نمی دانیم، خلبانی هواپیما را نمی دانیم. فلان کشور را که اسمش را شنیده ایم، ندیده ایم.

آنچه که نمی دانیم که نمی دانیم (۷۵%) :  بخش بزرگی از دنیای اطراف ما را چیزهایی که نمی دانیم که نمی دانیم تشکیل می دهند. و آنچه ما تمایزش ندهیم از ما استفاده می کند. به این دسته نقطه ی کور می گویند.

فردی کلیدش را گم کرده بود و به دنبال آن می گشت. عابری به او رسید و تصمیم گرفت کمکش کند. پس از ساعتی جست و جو بدون اینکه نتیجه ای حاصل شود، عابر از او پرسید کلیدت را کجا گم کرده بودی؟ فرد پاسخ داد: آنجا! عابر پرسید: پس چرا اینجا به دنبالش می گردی؟ فرد پاسخ داد: چون اینجا روشن است و آنجا تاریک!

ما اغلب در روشنایی به دنبال کلید تحولمان می گردیم.

تصور کنید با چالشی در زندگی یا کار روبرو می شوید، چه می کنید؟ احتمالا یا تصمیمی می گیرید (یعنی می دانید که می دانید) و یا به دنبال یاد گرفتن تخصصی جدید، وقت گذاشتن روی حوزه ای که “فکر” می کنید ضعف دارید و یا می تواند اثر بخش باشد می روید.(یعنی می دانید که نمی دانید.) کلید تحول ما در کشف نقاط کورمان نهفته است.

احتمالا تاکنون ایده ای کلی در مورد نقطه ی کور گرفته اید، اما تصور کردن آنچه نمی دانید که نمی دانید احتمالا کمی دشوار است.

تا به حال شده مساله ای بارها برایتان پیش بیاید و شما شگفت زده از خود پرشیده باشید چرا فقط برای شما رخ می دهد؟ گفت و گو هایی از قبیل : “چرا من هرجا کار می کنم همکارام با من چالش دارن؟ چرا مدیرم هیچ وقت بهم گوش نمی کنه؟ چرا هیچکس منو درک نمی کنه؟ چرا هر رابطه ای شروع می کنم بهم خیانت میشه؟ چرا همه جا حقم رو می خورن؟ چرا هیچ وقت ، وقت ندارم؟ و …” پاسخ این سوالات احتمالا نقطه ی کوری برای فرد است!

در نگاه اول گفت و گو های بالا شبیه “می دانم که نمی دانم” ها به نظر می رسند اما در واقع اینطور نیست! در حقیقت سوالی که ما می پرسیم پرسشی است که بلافاصله جوابی به آن می دهیم، ” همه بد هستند و من خوب! همه اشتباه می گویند و حق با من است! تقصیر دیگران است نه من” در حالی که پاسخ واقعی این سوالات نقطه کوری است که فرد به آن دسترسی ندارد.

مساله غم انگیز اینجاست که زمانی که به چالشی بر می خوریم برای حل آن قطعا دست به عملی می زنیم، چرا که ما می خواهیم موثر باشیم و به مساله مان رسیدگی کنیم، اما بدون دسترسی به نقاط کورمان به نتیجه ای ماورا گذشته نخواهیم رسید.

این نشان می‏دهد که چرا تا حد زیادی زندگی برای بیشتر افراد «کما فی السابق» است.

آنها ممکن است کارهای بیشتری از آنچه تا کنون انجام داده‌اند را انجام دهند، اما آن هم باز از گذشته است.

یا ممکن است همان کارهایی که در گذشته انجام داده‌اند را انجام دهند اما بهتر، با این حال «بهتر از گذشته» هنوز باز هم از گذشته است؛ «بهتر از گذشته» فقط تغییر شکل همان کارهایی است که در گذشته انجام داده‌اند.

و گاهی اوقات افراد حتی کاری متفاوت از آنچه در گذشته انجام داده‌اند را انجام می‏دهند. وقتی افراد در مورد انجام کاری «متفاوت» صحبت می‏کنند، باید چیزی در ذهن‏شان باشد که آن کار متفاوت از آن است، و چیزی که آن کار، متفاوت از آن است، همان گذشته است. بنابراین حتی «متفاوت از گذشته» هم امتدادی از گذشته است، یعنی متفاوت نیز شکل دیگری از گذشته است و در نتیجه همچنان با گذشته مرتبط است.

اینجاست که ضرب المثل فرانسوی بریمان معنای جدیدی پیدا می کند ” چیزها هر چه بیشتر تغییر کنند، بیشتر شبیه قبل باقی می مانند”.

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.