شما نه افکارتان هستید و نه احساساتتان

بدون دیدگاه

قبل از اینکه گفت و گو را شروع کنیم بیایید اینگونه به بحث نگاه کنیم که ما انسان ها هیچ وقت به “حقیقت” دسترسی نداریم. اگر شما اهل موضوعات علمی باشید، حتما می دانید که علم و دانش ، به همراه “حقیقت” ها می آیند و می روند. و ما دسترسی به چیزی به اسم حقیقت محض نداریم. آنچه در دسترس ماست، توضیح و تفسیر جمعی از آنچه که مشاهده و دریافت می شود است.

زمانی حقیقت این بود که خورشید پیرامون زمین می گردد و مردها از زن ها برتر هستند.

حکایتی است که روزی استادی به زبان مورچه ها دسترسی پیدا می کند و از آنها می پرسد “خدا چه شکلی است؟ آیا شبیه شماست؟ و مورچه پاسخ داد ابدا! ما فقط یک نیش داریم و او ۲ نیش دارد!”

زمانی که از دیدگاه ها در مورد زندگی صحبت می کنیم هم همینطور است. چیزی به اسم “حقیقت” وجود ندارد. بنابراین آنچه اینجا در موردش صحبت می کنیم در مورد “حقیقت” نیست بلکه جایگاهی است که از آن می توانید به زندگی نگاه کنید و اثر آن را بر “کارایی” زندگیتان بسنجید، و هر آنچه در مورد اینکه آنچه گفته می شود درست یا غلط است، آیا با آن موافقید و یا مخالف ، آیا به آن اعتقاد دارید یا نه را کنار بگذارید و آن را به عنوان جایگاهی در نظر بگیرید که درونش می ایستید و به دغدغه های روزمرتان از آنجا نگاه می کنید.

 

در زندگی ما در هر لحظه احساسات و افکار مختلفی در حال ظهور هستند. احساس از دست دادن، احساس نبود صمیمیت، احساس تنهایی، احساس دوری، احساس فشار عدم قطعیت ، احساس عدم امنیت ، احساس عدم تعلق ، احساس اینکه چیزی در وجود من است که ایراد دارد و …

ممکن است “نمود” تمام این احساسات به شما این باشد که شما تنها هستید. این تنها چیزی است که در آن لحظات در زندگی شما “ظهور” می کند. اما شما تنها نیستید، بسیاری از ما تجربه ی این افکار و این احساسات را داشته ایم. این احساسات و افکار در مقطعی در زندگی همه ما بوده است. به نظر شما همین الان چند نفر همین الان این احساسات و افکار را تجربه می کنند؟

اجازه بدهید داستانی را بگوییم:

روزی مادری بر سر پیکر فرزندش نشسته بود و می گریست و از مردی روحانی درخواست می کرد که فرزندش را به او بازگرداند. مرد روحانی به او گفت به تو کمک خواهم کرد ، اما قبلش باید به روستا بروی و یک لیوان آب برایم بیاوری، البته آب را باید از خانواده ای بگیری که تجربه مرگ نزدیکان نداشته باشد.

مادر به روستا رفت و شروع به جست و جو کرد، همه ساکنین حاضر بودند بیش از یک لیوان آب به او بدهند اما آب هیچ فایده ای نداشت چرا که همه تجربه مرگ نزدیکان خود را داشتند. پدربزرگ ، مادربزرگ ، پدر ، مادر ، برادر ، خواهر ، پسر ، دختر ، نوه و ….

بعد از اینکه درب تمام خانه های روستا را زد، و نتوانست حتی یک خانواده یا فرد که عزیزی را از دست نداده باشد پیدا کند، پیش مرد روحانی برگشت، اینبار اما سبک بود، او دریافته بود که غم و اندوه و مرگ تمامی انسان را لمس می کند. مرگ و غم و اندوه بخشی ذاتی از زندگی انسان ها است.

 

آیا افکاری که به ذهنتان می آیند را شما انتخاب می کنید؟

برای یک دقیقه بنشینید، چشمان خود را ببندید و به هیچ چیز فکر نکنید. (امتحانش کنید، فراموش نکنید فکر کردن به انجام اینکار با انجام دادنش متفاوت است.) چه اتفاقی افتاد؟

جریانی از افکار خارج از انتخاب شما برایتان “ظهور” نکرد؟ آیا شما انتخاب کردید که به آنها فکر کنید؟ اگر صادق باشید خواهید گفت که شما آنها را انتخاب نکردید، آنها خود بخود در “بودن” شما “ظهور” کردند. اگر کمی عمیق تر نگاه کنید خواهید دید که برخی از آن افکار با شما باقی می مانند اما برخی دیگر ظهور می کنند و ناپدید می شوند.

در مورد احساساتتان چطور؟ آیا شما انتخابشان می کنید؟  آیا شما انتخاب می کنید که غمگین، دردمند، شاد و … باشید؟ اگر عمیق تر نگاه کنید ، متوجه می شوید که احساسات در “بودنِ” شما “ظهور” می کنند، بدون هیچ دعوتی. ممکن است متوجه شوید که برخی احساسات، بیشتر از بقیه برای شما ظهور می کنند و همچنین بیشتر از بقیه با شما باقی می مانند در حالی که بقیه چه بخواهید چه نه ، ناپدید می شوند.

تصور کنید که یک مهمانی ترتیب داده اید و تعداد زیادی مهمانی دعوت کرده اید، عده ای هم بدون دعوت قبلی به مهمانی آمده اند. آیا شما “خود” را به تمام افراد حاضر گسترش می دهید؟ یعنی می گویید من شامل خودم ، افرادی که دعوت کرده ام و افرادی که بدون دعوت در ایجا حضور دارند هستم؟  قطعا اینطور نیست!

در مورد افرادی که بدون دعوت آمده اند چطور؟ احتمالا از آنها می خواهید که مهمانی را ترک کنند، حتی ممکن است به پلیس زنگ بزنید!

افکاری و احساساتی که در خانه ی “بودن” شما ظهور می کنند چه تفاوتی با آن حاضرین بدون دعوت دارند؟ و چرا شما آنها را با مهمان های خانه ی خودتان یکی در نظر می گیرید و به آنها می گویید “افکارمن”،”احساسات من” ؟ شما این کار را می کنید چون شما در دنیا و فرهنگی به دنیا آمده اید که به آن احساسات و افکاری که برای شما “ظهور” پیدا می کنند می گویند احساسات و افکار شما!  آنها جزیی ازشما هستند و برای همین است که شما در آنها گیر می کنید و با خودتان اشتباه می گیریدشان گرچه شما آن افکار و احساساتی که برایتان ظهور می کنند را دارید اما شما آنها نیستید.

آیا می خواهید به رهایی و آزادی دسترسی پیدا کنید؟

اگر می خواهید به آزادی دست رسی پیدا کنید، شما را دعوت می کنیم که از این “جایگاه” زندگی کنید: “من بستر زندگی ام هستم ، نه محتوایش، من فضایِ بودن هستم ، نه آنچه در آن فضا ظهور پیدا می کند، باقی می ماند، فرسوده می کندش… من انتخاب کننده هستم نه انتخاب شونده (محتوا) و نه مهمان های ناخوانده! (افکار، احساسات، مودها) که در خانه بودنِ من ظهور پیدا می کنند، بدون دعوت! من انتخاب می کنم و به خودم اعلام می کنم که من امکان هایی هستم که اعلام می کنم و جایگاه هایی هستم که انتخاب می کنم.”

ممکن است از خود بپرسید که آنچه گفته شد چگونه به شما رهایی و آزادی می دهد؟

ما و شما می توانیم با خودمان به عنوان امکانی که برای زندگی خلق می کنیم و جایگاهی که در زندگی اتخاذ می کنیم ارتباط بگیریم. ما و شما می توانیم از این جایگاه زندگی کنیم که ما افکار و احساساتمان که ظهور می کنند، مدتی باقی می مانند، ناپدید می شوند، دوباره ظاهر می شوند. نیستیم.

با زندگی کردن در این بستر ما می توانیم به خودمان اجازه دهیم تا از “من احساس عدم امنیت می کنم، من اعتماد به نفس ندارم ، من نا امید کننده هستم و …” جدا شویم و اینگونه با خودمان روبرو شویم که ” چه جالب! احساس عدم امنیت، عدم اعتماد به نفس ، نا امیدی و … اکنون در بودنِ من حضور دارند، در تعجبم که چطور به اینجا راه پیدا کردند؟ ” .با زندگی کردن در این بستر شما می توانید به احساس ها و افکاری که برایتان “ظهور” می کنند، اجازه بدهید که “باشند” در حالی که شما با جسارت جایگاهی باشید که اتخاذ می کنید و امکانی باشید که خلق می کنید.

حتما تا کنون متوجه شده اید که آن افکار و احساسات تنها زمانی قدرت دارند که به “بودن” شما تبدیل شوند. شاید این جمله چندان برایتان آشنا نباشد.  )به “بودن” ما تبدیل شده اند؟ (زمانی که چیزی به بودن ما تبدیل می شود دیگر ماورا آن برای ما هیچ امکانی وجود ندارد. ممکن است در ظاهرا تلاش های صادقانه ای برای رفتن به ماورا آن انجام دهیم اما در حقیقت ، ما احساس و افکارمان هستیم که منتظریم اتفاق بیوفتند!

اگر از این بستر زندگی کنید، تجربه شما از زندگی کردن قطعا متحول می شود! شما با خودتان به عنوان انسانی قدرتمند ارتباط برقرار می کنید. نیازی ندارید تا چیزی را در مورد خودتان تغییر دهید و یا رفع کنید. چرا که شما برای آن بودنی که تا کنون بوده اید “کامل و بی نقص بوده اید. و برای آنچه می خواهید باشید امکانی خلق می کنید و جایگاهی می سازید که درونش بایستید.

نهایتا همه چیز به انتخاب شما باز می گردد.

انتخاب اینکه آیا شما افکار و احساساتتان هستید؟ و یا اینکه ، شما برای آنچه تا به حال بود اید کامل و بدون نقص بوده اید و اکنون برای هر آنچه می خواهید امکانی خلق می کنید و درونش می ایستید.

 

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.